ملـــکــــه‌ی پــــایـــیــــز

احوالات خوش
سلام خوش آمدید

 

دوست داشتم تجربه اش کنم با همس جان بریم صبح جمعه ای بزنیم بر بدن. البته که کله پاچه خریدن قباد واسه شهرزاد(که فصل یکشو تمومیدم و دور دوم دیدنمه قبلا چند سال پیش دیدمش موقع مجردی و چقدررر درکم نسبت به سریال عوض شده الان انگار آدمای قصه رو کمتر قضاوت میکنم و بهتر درک) بی تاثیر نبود. 

 

اگرچه که یه سالی هست که همس جان پیشنهادش رو داده عامری. ولی خب صبح زود طرفای پنچ صبح برام آسون نبود بیدار شدنش ولیییی به هرحال دیگه تصمیم گرفتم دو سه روز پیش مخصوصا اینکه دارم کارامو تیک میزنم که تجربه اش کنم حتما😍😍😍 

 

و اینکه دیشب ۲ خوابیدم پنج بیدار شدم به عشق همین تجربه کردنش بود😍😍 یه پیاده رویم داشت. 

اها راستی چطوری یادم رفته از این گلای خوشکل توی اتاقمون عکس نگیرم؟ عجیبا غریبا. ابتکار همس جان که تو محل کارش انجام داده بود و به قولی منو بچه ها😂 ازش خواستیم به داخل خونه هم بیاره این اختراعاتش رو😍😍😍

 

  • ۰ نظر
  • ۱۰ شهریور ۰۲ ، ۰۶:۲۶
  • Lucky hard worker

  • ۰ نظر
  • ۰۳ شهریور ۰۲ ، ۰۹:۲۳
  • Lucky hard worker

  • ۰ نظر
  • ۲۶ مرداد ۰۲ ، ۲۰:۱۶
  • Lucky hard worker

روز پنجشنبه ۱۹ مرداد، خانه پدری حلیم داشتن نذری و چون ما در وطن نبودیم این حلیم رو از بهترین حلیم پزی اهوا خریدیم و شکر دارچین خودم پز😂 و روغن محلی رو ریختیم روش و نوش جان نمودیم. هنوزم که هنوزم طعمش زیر زبونمه😋
پ ن: دیروز پیج معرفی جا رو راه اندازی مجدد کردم و ۱۰۰۰ تا فالور روهم ریختم براش شد ۴۶۰۰

 

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۰۲ ، ۰۲:۰۹
  • Lucky hard worker

 

 

سلام سلام😁
عاقا ما اومدیم با خاطره ای از سفر یه روزه مون به بخشی از استان محل زندگیمون که خیلی دوسش دارم. همس جان که طبق معمول مسابقه داشتن اما ایندفعه از طرف سازمانسون بودش. 
یه اردوی یه روزه و بازی دوستانه با تیم محلی اینجایی که اعزام شدن. به عنوان ماموریت هم براشون در نظر گرفته بودن. عاقا همس جان هم به من گفتش و تایید کرد که چطور ممکنه تو رو تنها بذارم؟ منم قلبم اکلیلی شد و چشمامم قلب قلبی😘😍😍

اما از اونجایی که از اون ها اصرار و از همس جان من انکار 😁 که ما نه وسیله داریم نه میتونم خانوممو تنها بذارم😌 اوناهم گفتن هم راننده میفرستیم هم ویلا براتون میگیریم دیگه چی میخوای؟ 

خلاصه که ما هم راهی شدیم سمت موشک، از بستنی خوشمزه بین راهی ملاالاول بگم براتون یا راننده خوش برخورد که فهمیدیم دو تا زن داره؟ 🤣🤣🤣 به قول کاو دو موتورس😂

یا مثلا از سالن تمرین بگم که فقط من اونجا تماشاچی بودم😂😂 یا از ویلای افتضاحی که اول بهمون دادن و ما قبول نکردیم گفتیم این چیه؟ بعدش عوضش کردن برامون 😌؟ 

خلاصه که توی یکی از عکسا مشخصه که خونه پرده نداره اما خب محل دنجی بود ولی خب خودمون واسه امنیت بیشتر ملافه ها رو همس جان تبدیل به پرده کرد😁

بعدش که رفتیم توی حیاط، درخت نخل، استخر کوچولو، برگ های مو زمینی😍 و درختچه زیتون. منم توجهم جلب یه شیلنگ سبز رنگ شد اولش فک کردم شیلنگ گازه که همس جان گفتن نه ابه. آقا منم عشقم آب پاشی کردن😍😍 شروع کردم کل حیاط و محوطه رو آبپاشی نمودن و همس جان هم کم نذاشتن برام و کلی کلیپ و عکس همراه با پخش زنده آهنگ از بنده گرفتن 😁😁

قبلش که همس جان و دوستان سالن بازی کردن و منم تماشاچی. روز بعدش دم دمای نه صبح بیدار شدیم صبحونه بعدش رفتیم بیرون کلی عکس گرفتیم. ساعت ده و نیم هم مسابقه داشتن. راننده مون دیر اومد دنبالمون چون خواب مونده بود. دلیلش هم این بود که همکارش شب قبل خرو پف کرده بود😂😂

رفتیم سالن و بعد مسابقه برگشتیم ویلا. نهارو زدیم بر بدن و استراحت. هوا که خنک تر شد رفتیم سمت اهو. البته قبل رفتن من فرصت رو غنیمت شمردم و دوباره رفتم بیرون و به آب پاشی کردن محوطه مشغول شدم😍😍😁

خلاصه که خیلی خوش گذشت به من😌

  • Lucky hard worker

 

مقاوت همس جان برای عدم معدوم نمودن حسن یوسفای آبی که کنار پنجره گذاشته بودمشون و برگاشون چسبیده بودن به شیشه😅 من رو به این واداشت که یه فکری بکنم. 

 

حسابی ریشه کرده بودن و سیاه شده بود اب داخل بطری، منم ریشه ها رو قیچی کردم و چون برگاش خوشگل بودن به این فکر افتادم که دوباره بذارم توی آب چون خیلی خوشگلن😍 فک کردم کجا بذارمشون که برگاش عین چی نچسین به پنجره😂 که گذاشتمون روی میز تی وی 😍😍 خیلیم خوجله. 

 

بعدش پتوس (همون پیچکه؟)  که همس جان با نخ به کابل اسپیلت وصلش کرده بود که به سمت بالا رشد کنه رو بریدم و دور خودش پیچش دادم تا پر شه🥳😃 خدایا من چقدر کدبانوم☺️

بعدش رفتم سراغ کاکتوس، کاکتوس جان جوانه زده بود اما کاملا خیاری اومده بود بالا 😐 منم هرسش کردم. بعدش گفتم یه تنوعی بدم گذاشتمش روی میز داخل اتاق کنار اون دو تا قلمه (قاشقی، اون یکی نمیدونم اسمش جیه). خوشگل شد. 

 

گفتم یه تنوعی هم بدیم دیفین باخیا بزرگه رو آوردم تو اتاق کنار حسن یوسف کوچیکه.  دیفین کوچیک رم بردم تو پذیرایی پیش پتوس و سانسوریا بمونه😋😍

  • Lucky hard worker

 

 بریم سمت یه رستوران درجه یک  که توی اینستا هم زده بودن به مناسبت عید، اجرای زنده دارن😍

اونجا یه پنج شش تا روسی هم دیدیم و متوجه شدم همچینم از ما سفید تر نیستن. همس جان میگفت که پوستشون اندازه خودت روشنه. 😅

ماهیچه که برامون گذاشتن سیرمون کرد به خدا چه برسه به کوبیده ها و جوجه😁😁 خلاصه که خیلی خیلی بهم خوش گذشت😍😍😍😍

 

  • Lucky hard worker

و بعدش آب طالبی که خودمون میگیریم😛😋 یادم رفت عکس بگیرم😂

  • ۱ نظر
  • ۲۹ خرداد ۰۲ ، ۲۰:۳۴
  • Lucky hard worker

 

 

اولش خواستم کلی با جزئیات بنویسم اما دیدم ازش چند هفته گذشته و دگر حوصله‌ای نیست. به هر حال همین که به خودم سخت نگیرم برای ثبت خاطراتم اینم خودش میتونه یه بخش لذت بخش باشه. 😍

 

ولی واقعا نوشتن خاطره تا وقتی که داغ و دست اوله برای آدم لذت بخش تره.  به همین خاطر از این به بعد چشامو بیشتر باز میکنم گوشامم تیزتر تا بتونم هر چیزی رو ثبت کنم. 

 

پ‌ن: فایل یکی مونده به نهایی پایان نامه رو ارسال کردم برای استاد. 

پ‌ن: سفر کاملا به منظور انجام کاری بود.  مشابه کارایی که همس جان با اعتماد به نفس انجام میده. 🙃

پ‌ن: ۱۳ ساعت توی اتوبوس از اه تا ته، بعد ۱۰ ساعت هم به سمت وطن، بعدش سه چهار روز اون جا بودن، مسموم شدن😂، پری شدن، رفتن به ولات همس، سر زدن به خونواده ها. 

پ‌پ: همونطور که حدس زده بودم بعد از این سفر مارکوپولویی و بودن در سه استان😂در فاصله زمانی اندک، جسم و روح و ذهنم نیاز به یک هفته کامل استراحت داشت😂😂😂 

 

پ‌ن شاید نهایی: اون عکس دو تا ابمیوه خوشگل ظاهری و کیک رو که میبینید که نسبت به کیک و ابمیوه مشابه در وطن و اهو قیمتشون خیلی زیاد شد. باید عرض کنم خودمتتون که معذرت میخوام ولی به ل*عنت خدا هم نمیارزید😂😂😂 یکی نیست بگه اخه داداش اخه ابجی اینقدر پول میگیرین فدای سرتون حداقل باکیفیت باشه😐

 

حالا در ادامه هم عکس کیک بستنی که بعد از دو روز از این واقعه در وطن خوردیم هم میذارم که دقیقا یک سوم این قیمت اما با حجم بسیار بالا به نحوی که ما اون شب اصلا دیگه شام نخوردیم هم میذارم. 

عکس بعدی هم ترکیب پیراشکی و نسکافه در شب های گرم اهوا هست😍😍

  • ۰ نظر
  • ۲۹ خرداد ۰۲ ، ۰۰:۴۶
  • Lucky hard worker

چهارشنبه ۶ مرداد مامانش مامانمو دید
جمعه ۸ مرداد مامان و ابجیش اومدن
پنج شنبه ۱۴ مرداد خودش میاد

  • ۱ نظر
  • ۱۹ خرداد ۰۲ ، ۱۶:۲۵
  • Lucky hard worker
ملـــکــــه‌ی پــــایـــیــــز

مطالب این وبلاگ براساس خاطرات خوب، فان، بامزه و لحظات شاد نوشته شده و به قطع یقین که روزهای ناشاد هم داشته ایم ولی این مکان برای نوشتن اونها نیست.

برای این که با من آشنا بشین میتونین بخش "درباره من" رو مطالعه کنین

آخرین نظرات